تبلیغات
حنانــــــــــــه - خواب ( حنانه 1)

خواب ( حنانه 1)

نویسنده : صدرا 1394/10/17 02:29 ب.ظ  •    ارسال شده در: رمان "" حنانه ""

 همه چیزاز یک خواب شروع شد. از خواب دوران کودکی ، اینکه چند ساله بودم اصلا یادم نمی آید اما اینکه دقیقا چه چیز را (یا بهتر بگویم چه کس را ) در خواب دیدم ، خوب خوب به یاد دارم.


میان اندام بود...... با عینکی در چشم .... چشمانی نافذ ....... نگاهی عمیق ...... لبخندی پر از راز و...


آری ، شاید این تمام واقعی ترین خواوب زندگیم بود. خوابی که قریب به 16 سال بعد مسیر زندگیم را عوض کرد. خوابی که نشان بود. نشانی از یک راه . راه نرفته اما مجبور به رفتن .


سالها گذشت .. اما تمام صحنه های آن خواب تمام و کمال در جلو چشمانم زنده بود. انگار خواب دیشب من بودولی نمی دانم چرا در بیداری هم خواب خوابم را می دیدم.


در میان کوچه و خیابان دنبال تعبیر خوابم بودم. هرکسی را که به مشخصات خوابم می دیدیم خوب برانداز می کرد.... شاید او باشد اما.....


اما او نبود .... و من باز خسته از ندیدن او سرم را شب بر بالین می گذاشتم. 


ادامه دارد.....


آخرین ویرایش: 1394/10/17 02:35 ب.ظ

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.