تبلیغات
حنانــــــــــــه - تو در کودکی من ( حنانه 2)

تو در کودکی من ( حنانه 2)

نویسنده : صدرا 1394/10/23 11:44 ق.ظ  •    ارسال شده در: رمان "" حنانه ""

می دانم اینکه آدمی خواب ببیند و سالها در انتظار تعبیرش بماند به رگه هایی از جنون بیشتر شباهت دارد تا تعقل . اما من از کودکی در تعبیر این مبهم مرموز زندگیم ، به سر بردم .


خسته می شدم ، کم می آوردم و حتی عصبی میشدم وقتی مدام به آن فکر می کردم. همه مرا رنجور می دیدند اما رازش را نمی دانستند ، همه می دیدندکه برای یک خواب نیمه شب چگونه زندگیم را آشفته کرده ام اما تنها و تنها به آنها گفته بودم  خواب دید ه ام . بی هیج تعبیری و هیچ نشانی


سالها گذشت . از همان دبستان در کوچه  و خیابان به دنبالش بودم .


سالها گذشته ، از دبیرستان جدی تر شدم پیدایش کنم  . هم اینکه همان خواب هنوز زنده زنده در چشمانم رژه می رفت و امانم را بریده بود وهم اینکه انگار دستی مرا به سوی خود می کشید.
در مدرسه هیچ کس از راز سر به مهر من خبر نداشت حتی نزدیک ترین دوستانم .


گذشت و گذشت و من به انتهای تحصیل در دبیرستان رسیدم. سال آخر و درسی به نام فلسفه .


نمی دانم این درس جواب بود برای سوال های من یا سوالی بود  برای همه حیرت های من

من شروعی مجدد کردم ...  در آخرین سال تحصیلم


ادامه دارد......


...


آخرین ویرایش: 1394/10/23 11:53 ق.ظ

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.