گاهی دلم...

نویسنده : صدرا 1384/04/7 06:06 ق.ظ  •    ارسال شده در: دل پاره ها

 


گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

 

نمی دانم به این درجه از دل رسید ه ای كه دل خود ت

 

برای خودت بسوزد. نمی دانم شده است كه دلت برای

 

خودت و تنهای تنها برای خودت تنگ شود. روزها دنبال

 

چاهی می گردم تا سرم رادرآن آویزان كرده و با فریاد ی

 

از عمق جان ، حسرت گذشته را بخورم.

 

نه كلامی ، نه حر فی فقط و فقط خجالت . خجالت و

 

خجالت. خدالعنت كند دل . خدا نیامرزد چشم و خدانفرین

 

كند هوس.

 

 

روزهای با توبودن گذشت امابه گمانم آن روزها برای تو

 

نبود. روزهای همراهی گذشت  اما به گمانم در حسرت

 

همدلی ماندیم. گله از گذشته نمی كنم ، هرچه گله

 

دارم ازدل است.

 

دارم از قلب سیاهم گله چندان كه مپرس

 

 

اما امید، امید به برای تو بودن. امید به آخرین نگاههای

 

معصومانه ات كه هنوز روشنی بخش چشمانم است.

 

امید به ریزش باران پرمهر مهربانی هایت ، امید به

 

گذاشتن و گذشتن . امید به رویش دوباره جوانه های

 

دوستی بر درخت پربرگ آشنایی. تورا می پرستم چون

 

همانی كه در آسمان خیالم سالها به دنبالش می

 

گشتم . تورا رها نخواهم كرد زیرا رهایی من از تو، سقوط

 

در دره هلاكت هجران است.

 

 

چگونه تورا فراموش كنم ، توئی كه دفتر هزار برگ خاطرات منی. چگونه تورا

 

 

چون پر طاووسی در لابلای برگهای دفتر خاطراتم تنها گذارم در حالی كه تو

 

اصلِ بودن خاطرات سبزمنی و.

 

 

خدایا شكرت . نمی دانم به این حرف رسیده ای  یا نه ؟

 

كه خدا دوستمان دارد.من رسیده ام ، من این را به یقین

 

درك كرده ام وتوای شریك بودن من تو نیز درك كن  و به

 

یقین برس. خدای زیبایی كه جز زیبایی از بندگانش چیزی

 

نمی خواهد. خوبی كه جز خوبی از ما نمی پسندد و

 

شاید زمان را آفرید تا بهترین هدیه برای برگشتن باشد.

 

ماكه وجودمان كشیده در طول زمان است ،شاید این 

 

 بهترین فرصت برای نو شدن و نو ماندن باشد. می دانم

 

می دانی ، اینكه نو شویم شاید چندان مهم نباشد‌، نو

 

بمانیم مهم است. پس بیا نو بمانیم.

 

 

نمی دانم روزی خدای زمان این فرصت را به من خواهد

 

داد تا روزهای با توبودن را به شكل كتابی به یادگار گذارم.

 

نمی دانم فرصت این را خواهم یافت تا جوهر سیاه قلم

 

را بر دشت سپید كاغذ چون اسبی چابك به حركت

 

درآورم ورسم نقش شكیل عشق كنم یا نه ونمی دانم

 

دست روزگار این فرصت را به من ارزانی خواهد كرد تا با

 

ارابه قلم دشت وسیع كلمات را بپیمایم و نقش یادگاری

 

ازبودمنمان را به چشمان خورشیدی ات هدیه كنم  یا

 

نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

خدارا تورا سپاس



آخرین ویرایش: - -

توبمان

نویسنده : صدرا 1384/04/3 05:06 ق.ظ  •    ارسال شده در: دل پاره ها

روزها گر رفت گو رو باک نیست

 

تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست

 

 

روزها می گذرد

 

آنچه بگذشت نمی آید باز

 

خاطرات است که در بستر عمر

 

بر زمین می ماندچشمها

یاد باد آن روزها

 

روزهای خوش بودن

 

روزهای خوش با هم بودن

 



آخرین ویرایش: - -


تعداد کل صفحات ( 2 ) 1 2
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic