تبلیغات
حنانــــــــــــه - مطالب مرداد 1385

افسانه ۴

نویسنده : صدرا 1385/05/30 04:08 ق.ظ  •    ارسال شده در:

شبطان

چشمها  گفت شیطان را باید دوست داشت و از او درس گرفت......

افسانه  تا چند روزی به این جمله فکر می کرد و دنبال پیدا کردن جواب آن بود....

راستی از شیطان می شود درس گرفت........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ادامه دارد



آخرین ویرایش: - -

افسانه ۳

نویسنده : صدرا 1385/05/29 05:08 ق.ظ  •    ارسال شده در:

اکنون زمان آن فرا رسیده بود که با عینک دیگری به خدایش نگاه کند.

انگار این جمله کوتاه نیروی عجیبی در او ایجاد کرده بود. عشی زاید الوصف تمام وجود افسانه را در برگرفته بود.

به روزهایی می اندیشید که فاصله خود و خدای خود را هزاران سال نوری تصور می کرد و هرگز به خود جسارت نزدیک شده به او را نداده بود.

اما او:

آن چشمهای همیشه مرموز که در س نگاه ساده خود هزاران حرف بی پایان را به افسانه آموزش می دادند  جسارت احساس خدا را در دل و قلب افسانه زنده کرده بودند.

اکنون هر روز صبح بعد از خواب و با اولین نگاه به دیوار اتاق خوابش این جمله را ۱۰ بار با خود تکرار می کرد:

و خدایی که همین نزدیکی است

ادامه دارد.....................................



آخرین ویرایش: - -

افسانه ۲

نویسنده : صدرا 1385/05/28 09:08 ق.ظ  •    ارسال شده در:

اکنون دیوارهای اتاق رنگ و بوی دیگری  یافته بودند. دیوارهایی که تا دیروز تکرارشان حال افسانه را به هم می زد اکنون با جملات کوتاهی تزیین شده بودند که هر صبح چشمان افسانه را به مهمانی دعوت می نمود. جملاتی کوتاه که چشمها برای افسانه گفته بودند.

هرچه می گذشت دل بستگی افسانه به او بیشتر می شد و این دل بستگی بود که هر روز صبح با دستان نوازش گر خود افسانه را از خواب غفلت بیدار می نمود.

افسانه هرگز اولین جمله او را فراموش نمی کند  جمله ای که مسیر زندگی او را عوض کرد . کوتاه و دلنشین اما پر مغز و اثر گذار.....

پس از ۱۸ سال این اولین کلامی بود  که افسانه را تا این حد به او نزدیک ساخته بود.

و خدایی که همین نزدیکی است.

ادامه دارد............



آخرین ویرایش: - -


تعداد کل صفحات ( 7 ) 1 2 3 4 5 6 7