تبلیغات
حنانــــــــــــه - مطالب فروردین 1386

خیال نکن

نویسنده : صدرا 1386/01/30 06:04 ق.ظ  •    ارسال شده در: دفتر اشعار من

این اشعار رو امروز صبح تو میدان آیت ا... خاتمی شهرمون سرودم.

خیال نکن

تنها می ری

قلب منون جا می ذاری

مگه می شه

یکی بیاد

تو خونه عاشقیم

وقتی می ره

دست خالی؟؟؟

مگه می شه؟؟؟

رسم رفاقت نمی شه

یکی بیاد ، تنها بره

خیال نکن

بدون تو

دنیا دیگه

ارزش دیدن رو داره

هزار روز دیگه بیاد

مثل تو رو نمی یاره

خیال نکن:

نی دونم

روت نمی شه نگام کنی

خدا رو شاهد می گیرم

عجب حیایی می کنی

خیال نکن

تو خلوتم

بی تو داره خوش می ذره

اگه یه روز سر بزنی

توی سکوت دل من

گریه دل رو می شنوی

دلی که تنها بهونش

دیدن هر روز توئه

خیال نکن:

یادم می ره

اول آشنایی مون

روزی که تنها دست من

زینت دستای تو بود

آروم و بی صدا

ولی

از ته دل

داد می زدیم

تا آخرش می مونیم و

خدا کنه

جان می ببازیم.

خیال نکن:

دنیا دیگه تموم شده

تو اونطرف

من اینطرف

بازی دیگه تموم شده

نمی دونم

شاید اینم یه بازیه

نمی دونم

شایدکه فصل امتحان

آزمون سخت عاشقی

برای ما رسیده است

نمی دونم

اما تورا قسم می دم

به اون نگاه اولین

به اون صدای آخرین

از دل من کوچ نکنی

از دل من کوچ نکنی

از دل من کوچ نکنی

 

30/1/86

30/5 صبح



آخرین ویرایش: - -

لیلی سوخت

نویسنده : صدرا 1386/01/29 06:04 ق.ظ  •    ارسال شده در:

به نام او که هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود


از عمر من آنچه هست برجای


بستان  و  به  عمر لیلی افزای


" لیلی خودش را به آتش کشید"


خدا گفت :


زمین سردش است . چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟


لیلی گفت : من.


خدا شعله ای به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.


سینه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد ، لیلی هم .


خدا گفت : شعله را خرج کن . زمینم را به آتش بکش .


لیلی خودش را به آتش کشید . خدا سوختنش را تماشا می کرد .


لیلی گر می گرفت . خدا حظ می کرد .


لیلی می ترسید . می ترسید آتشش تمام شود .


لیلی چیزی از خدا خواست ، خدا اجابت کرد .


مجنون سر رسید . مجنون هیزم آتش لیلی شد .


آتش زبانه کشید . آتش ماند . زمین خدا گرم شد .


خدا گفت : اگر لیلی نبود ، زمین من همیشه سردش بود ...... 


برگرفته از کتاب:                


لیلی نام تمام دختران زمین است


نوشته :                            


خانم عرفان نظر آهاری   



آخرین ویرایش: - -

خنجرت را غلاف کن

نویسنده : صدرا 1386/01/28 03:04 ق.ظ  •    ارسال شده در: نامه های پاره پاره

خنجرت را غلاف کن

چه زود گذشت آن زمان که آمده بودی تا با خنجرت ، انتقام اولین نامه  زردم را بگیری.

چه زودرقص خنجرت بر جنازه عشقم به پایان رسید و غریبانه تن چاک چاکم را در برهوت هوس خود رها کردی و رفتی

خنجرت را غلاف کن:

شاید قلب دیگری در این حوالی  هوس پاره پاره شدن  به سرش بزند . آنگاه سه سال دیگر باید تمام دارائی ات را بفروشی و دیه قلبی را بدهی که از سر جنون کشته ای

خنجرت را غلاف کن:

شاید قلب بعدی چون قلب من نتواند محرم اسرارتان باشد  و  در اولین نیش خنجرت تمام ناگفته ها و نا نوشته هایت را فاش  سازد.

خنجرت را غلاف کن:

وهرگاه   هوس رقص خنجر کردی،  باز خودم را دعوت کن . می آیم تا ثابت کنم من مانده ام و تو رفته ای.

خدایا: چه می نویسم. چه کسی  مرا به مکتب فرستاد ،  تا امروز شرمنده نوشته هایم باشم.

 



آخرین ویرایش: - -


تعداد کل صفحات ( 8 ) 1 2 3 4 5 6 7 ...