باور نما نمانده به جز حال زار من
آماده ام که سر بنهم بر طناب تو
بر دوش می کشی به کجا چوب دار من ؟
افتاده ای به جان دلم سخت می کنی
با تیشه های تلخ نگاهت قرار من
دیوانه من شدم و تو یا هر دو بی دلیل
از من ربوده ای به جفا این نگار من
در عصر خشکسالی یک واژه یک نگاه
هیزم کشی ز باغ دلت گشته کار من
با یک نگاه خسته مرا آب کرده ای
در حسرت وصال تو شد اشک یار من
۲۰/۲/۸۷
۶ عصر
طبقه بندی: دفتر اشعار من،
و باز خواب
تنها پل ارتباطی میان من و توست
تو خواب می بینی مرا
و
من همچنان در حسرت دیدن تو
حتی در خواب هم چشم انتظارم
طبقه بندی: دل پاره ها،
این پست را برای محمد جواد نوشتم چون این روزها خیلی بهش
ظلم شده .
عزیزم: این روزها بعضی ها آنقدر برای از هم گذشتن عجله دارند که از تو هم گذشتند. نمی دانم اما شاید باید بگویم بیچاره تو كه وجه المصالحه بعضی ها قرار گرفته ای.
بیچاره تو كه به نامت قسم می خورند و به گوارایی نوشیدن یك لیوان آب خنك ، فراموش می كنند.
بیچاره تو كه اصلا نمی دانی نقش كدام مهره شطرنج را در بازی زندگی بعضی ها به عهده گرفته ای.
دلم برایت می سوزد . شاید به خاطر سوء استفاده ای است كه بعضی ها از معصومیت تو می كنند. همانهایی كه وقتی به اسمت قسم خورد ند ، نمی دانستند شاید در كمتر از یك هفته مجبور باشند ، تو را نیز فراموش كنند زیرا اگر تورا فراموش نمی كردند ، حوابی برای شكستن حرمت قسمشات نداشتند.
فدای معصومیت تو بشوم كه این چنین از دور و درعالمی دیگر این دیوانه بازی ها را به نظاره نشسته ای. فدای شیرنی های نگاهت بشوم كه نمی دانم چرا دیگر بعضی ها حتی به حرمت نگاه تو ، نگاه در نگاه كسی نمی اندازند.
محمد جواد:
اولین فصل زندگی ات را كم كم به پایان رساندی ، اینجا چه جور بود. دنیا را می گویم ، از آدمهایش خوشت آمد ، از رفتار های معقول و نامعقولشان كه رنجیده نشدی ، از اینكه گوشت قربانی وادی عشق و محبت این و آن شدی كه پشیمان نیستی .
نوشتن برای تو سخت است. زیرا می دانم قدرت خواندن را از تو گرفته اند . كاش می توانستم با نگاه همه آنچه را كه می نویسم به چشمان پاكت منتقل كنم.
محمد جواد:
به آنانی كه تو را راحت در شربت هوس بازی های خود حل می كنند بگو:
خواهشا از تو مایه نگذارند.
طبقه بندی: نامه های پاره پاره،
این روزا برخی هنرشون تنها شکستنه
هرچی هم باشه واسشون فرقی نداره
سرت باشه
دستت باشه
و یا
دلت باشه
بعدش هم میان و می خوان با چند تا واژه ساده
مثلا معذرت خواهی کنن و بگن
چرا بر نمی گردی
جالبه
وقتی دنیا داره به آخراش نزدیک می شه
می از رسم و رسوم اطرافیانت فهمید
اونایی که هنوز هم زشت فکر می کنند
زشت می بینند
و از همه مهمتر
زشت رفتار می کنند
اما :
اون دستی که زمان را نگه می داره تا تو از قطار زیبایی ها پیاده بشی
دست:
زیبایی هاست
کمی زیباتر به دنیا نگاه کنیم.
کمی
کمی
کمی
طبقه بندی: دل پاره ها،
شرمند ه ام :
همه مرا به نام تو صدا می زنند
نمی دانم
چرا دوباره فصل رهایی فرا نمی رسد
دیگر از این همه تکرار خسته شده ام
چرا کسی مرا به نام خودم صدا نمی زند.
افسانه
هنوز هم بهترین نام برای مرور دفتر هزار برگ خاطرات با تو بودن است.
پس مرا به نامم صدا زن
طبقه بندی: دل پاره ها،
به یكدیگر عشق بورزید، اما عشق را به بند نكشانید … بگذارید میان با هم بودنتان فضایی و فاصله
ایی باشد. با یكدیگر بخوانید و برقصید و شادمان باشید، اما بگذارید هر یك از شما تنها باشد … در
كنار هم بمانید اما نه چسبیده به هم. جبران خلیل جبران
ممنون از سوگل عزیز
طبقه بندی: دل نوشته های یک دوست،
به خواهش یک دوست نازنین . بخشی از کتاب پیامبر و دیوانه جبران خلیل جبران را نوشتم :
از من می پرسند که چگونه دیوانه شدم.چنین روی داد:
یک روز بسیار پیش از آن که خدایان بسیار به دنیا بیایند.از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم که همه نقابهایم را دزدیده اند همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی بر چهره می گذاشتم.
پس بی نقاب در کوچه های پر از مردم دویدم و فریاد زدم :
دزد.دزد دزدان نابکار
مردان و زنان بر من خندیدند وپاره ای از آنان از ترس من به خانه هایشان پناه بردند......
طبقه بندی: دل پاره ها،