تبلیغات
حنانــــــــــــه - مطالب شهریور 1387

علی تنهاست

نویسنده : صدرا 1387/06/31 12:09 ب.ظ  •    ارسال شده در: دفتر اشعار من

علی تنهاست.....

باز دیدم كه علی تنهاست.

یكه بر سر چاه

سر فرو برده در آن

با صدای حزین و جانكاهی

می زند

های های

فاطمه رفته از دستم

حسنم زهر می نوشد

كربلا مقتل حسین باشد

های های

عكس ماه

در ته چاه

ناگهان بشكست

چشمهای علی شیر خدا

همچو ابر بهار می بارید

در دلش چیست؟

من نمی دانم

این چه رازی است

من نمی فهمم

یك صدایی مرا به خود آورد

های های

نمیه شب بود

كوفه ساكت

همه در خواب خوش فرو رفته

كسی از دور می‌امد

در سیاهی شب نبود معلوم

چه كسی است

از برای چه می‌آید

آمد و از كنار من بگذشت

زیر انوار اندك ماه

چهره اش همچوخورشیدی

می درخشید در سیاهی شب

آری ، آری

او علی بود

كیسه بر دوش

نرم و یواش

كه مبادا كسی خبر گردد

آمد و رفت خانه میثم

از دورن خانه او

یك صدا

می شكست مهر سكوت

آن صدای كودك او بود

ناله بی غذائیش می گفت

های های

باز دیدم كه او تنهاست

تو نخلستان

با خودش گرم صحبت بود

گوئیا یك دعا می خواند

رازهای درون دلش

كلماتی شدند جاویدان

اصبر فی عذابك

لیكن

فی فراقك  هیهات

ای خدای بزرگ و بی همتا

چهره ام در ره عبادت تو

بر زمین خورده خاك و غبار

با وجود تمام این احوال

چهره ام در عذاب می سوزد؟؟؟

بعد از آن یك سكوت  وباز

های های

نیمه شب بود

عده ای در كمال بی ادبی

بستر جاهلیت خود را

مأمن امن خویش می دیدند

در مدینه كنار قبر رسول

نوری از پنجره نمایان بود

ساكنان  غریب خانه غم

نرم و جانسوز می گریستند

گاه گاه هم صدای شر شر آب

نوحه خوان عزایشان می شد

توی آن خانه تاریك

رادمردی تن زنش می شست

كودكان غمین مرد حزین

با خود آهسته می گریستند

ناگهان دست های شاه عرب

خورد بر بازوی زن خوبش

ورم بازوان یاس سپید

صبر مردانه علی بشكست

گره بغض در گلو واشد

ناگهان گفت با صدای بلند

های های

سحر روز نوزده رمضان

رادمردی به سوی مسجد رفت

قبل از آن در كنار درب حیاط

مرغكان سد راه او كردند

كوبه در گرفت پیرهنش

دخترش گفت:

ای پدر برگرد

گوئیا مصلحت نمی باشد

لیك او رفت

نرم و آهسته

سوی مسجد

یكه و تنها

مسجد كوفه سردو  خموش

یك نفر آن طرف رفته به خواب

رفت و اورا صدا ز خواب كرد

گفت برخیز

وقت نماز

بانگی از مأذنه به گوش رسید

الصلوه   الصلوه

شوی زهرا چو ایستاد به نماز

در سجود ناگهان تیغی

بر سر مرتضی فرود آمد

قبل از هر چیز این صدا برخاست

صاحب كعبه را قسم اكنون

كه شدم رستگار در دنیا

لیك بعد از سكوتی تلخ

یك صدا از تمام عالم خاست

های های ، های های

مشهد مقدس 1371



آخرین ویرایش: 1387/06/31 11:09 ق.ظ

خضر من

نویسنده : صدرا 1387/06/30 09:09 ق.ظ  •    ارسال شده در: دل پاره ها

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب  آب حیاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

قدری گذشت و من همچنان در خواب غفلت. آری می دانم که شب قدر تنها بهانه ای برای قدر دانی از فرصت های زندگی است.

کاش چون حافظ  در ظلمت دیجور شب فراق  با دستان پر عشق خضر عشق  لبانم را با آب حیات خنک می ساختی

من تشنه ام و تو سبو به دست یک به یک شبها را می گذرانی

کی به من می رسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ای خضر من



آخرین ویرایش: - -

دوئل

نویسنده : صدرا 1387/06/28 03:09 ق.ظ  •    ارسال شده در: نامه های پاره پاره

مرا در نبردی نابرابر

به دوئل دعوت کرده ای

تو آن طرف

من این طرف

و تنها نوشتن

برگ برنده در این مبارزه

دستت را از روی دلم بردار

بگذار دستهای خسته دلم را بالا بگیرم

تو بردی

تویی که هیچ گاه مرا درک نکردی

توئی که  حتی هیچ گاه در صفحه چرک نویس معادلاتت هم مرا حساب نکردی

هیچ گاه

نخواستی

دیکتاتور

شانه هایت دیگر لیاقت سرهای مرا ندارد

همچنانکه گوشهایت دیگر ناله هایم را نمی شنوند

همچنانکه چشمهایت دیگر التماس های دلم را نمی بیند

اکنون من خسته ام . مریضم . دل تنگم و..................و تو حتی شجاعت برگشتن را در خود نمی بینی

این روزها خیلی ها سراغم را می گیرند اما من لجوج تر از گذشته

به تو دل بسته ام

خنده ام نکن

این روزها خیلی ها مرا کاریکاتور خنده های خود کرد ه اند

خیلی ها

راستی :

هیچ وقت نخواستی جواب تنها پرسش مرا بدهی؟؟؟؟

چرا به کسی که دوستش نمی داری نمی گویی دلش را بردارد و برود

چرا؟

چرا؟



آخرین ویرایش: - -


تعداد کل صفحات ( 7 ) 1 2 3 4 5 6 7