تبلیغات
حنانــــــــــــه - مطالب رمان "" حنانه ""

تهران دود گرفته ( حنانه 4)

نویسنده : صدرا 1394/11/12 07:20 ب.ظ  •    ارسال شده در: رمان "" حنانه ""


تهران آمدم . به همین سادگی و ساده تر از آن نفرتی بود که از این شهر داشتم. از همان کودکی که گاه گاهی به دلیلی به این شهر سر می زدم خیلی از ان خوشم نمی آمد.

همیشه تهران را مساوی با دود می دیدم. دودی سیاه که سرنوشت آدمهایش را هم سیاه کرده است. آری ، هنوز مهر نشده بود که من پای در این پایتخت گذاشتم . من و سرنوشت انگار با هم مسابقه ای گذاشته بودیم تا ببنیم چه کسی پیروز می شود. 

من 

یا

سرنوشت 


غافل از اینکه بعدها فهمیدم هیچ کداممان پیروز این میدان نبوده ایم. تنها پیروز این میدان ""   او "" بود.  اویی که  دیده بودمش اما نمی شناختمش .

بگذریم. 
مثل همه بچه مثبت ها و درس خوان ها با هزار ذوق و شوق ( البته فقط برای درس نه برای دانشگاه و نه برای تهران ) ثبت نام کردم. هنوز آن روزها ثبت نام ها و انجام همه امور دانشجویی دستی انجام می شد. 

بعد از ثبت نام به قسمت درخواست خوابگاه مراجعه کردم. مرا به ساختمانی در خیابان ........ ارجاع دادند. سریع نامه را گرفتم و خود را کور مال کور مال به خیابان رساندم . 

دختری کوچک در شهری درن دشت بودم. دختری که برای اولین بار این همه راه را تنها آمده بود و تنها بنای زندگی در این شهر را داشت. 

خوابگاه  را پیدا کردم .  مسوول آن مرا به اتاق وهم اتاقی هایم معرفی کرد. ساختمانی تقریبا فرسوده که تنها به درد گذران عمر دانشجویی می خورد. با یک اتاق در هر طبقه برای آشپزخانه و دو واحد حمام در هر طبقه .

برایم جالب بود. وارد اتاق شدم . دو دختر که همه از حیث هیکل از من کوچکتر بودند انگار انتظار یک تازه وارد جدید را می کشیدند. ساک دستی ام را همان دم در گذاشتم.
سلام کردم و ......



ادامه دارد....




.


آخرین ویرایش: 1394/11/12 07:29 ب.ظ

دانشگاه شروع یک درد ( حنانه 3)

نویسنده : صدرا 1394/11/1 04:42 ب.ظ  •    ارسال شده در: رمان "" حنانه ""

  دردبودن و ندیدنت را با خود مثل دیوانه ها از این جا به آن جا می بردم. نه سری در کتاب داشتم و نه ذهنی برای تمرکز و خواندن . تنها و تنها روزها را می گذراندم به امید فرجی که شاید بیافتد شاید هم نیفتاد.

آری

همه دل مشغولی های من ، گیج بودن های من ، خواب و بیدار و نیمه خواب و .... بودن های من ادامه داشت تا کنکور لعنتی و از آن همه تقدیر و سرنوشت ، قبولی در رشته و شهر و دانشگاهی نصیبم شد که خود بی خبر از هر ، تعبیر خوابم را در انجا دیدم.

وای خدای من 

این بود تقدیر نانوشته من ........ من کجا و تهران کجا و رشته درسی و همخوابگاهی و.... کجا


و این چنین با ثبت نام در دانشگاه فصل جدیدی از زندگی من شروع شد. شروع یک درد. درد دیدن و نرسیدن ....


ادامه دارد.


وو


آخرین ویرایش: 1394/11/1 04:46 ب.ظ

تو در کودکی من ( حنانه 2)

نویسنده : صدرا 1394/10/23 10:44 ق.ظ  •    ارسال شده در: رمان "" حنانه ""

می دانم اینکه آدمی خواب ببیند و سالها در انتظار تعبیرش بماند به رگه هایی از جنون بیشتر شباهت دارد تا تعقل . اما من از کودکی در تعبیر این مبهم مرموز زندگیم ، به سر بردم .


خسته می شدم ، کم می آوردم و حتی عصبی میشدم وقتی مدام به آن فکر می کردم. همه مرا رنجور می دیدند اما رازش را نمی دانستند ، همه می دیدندکه برای یک خواب نیمه شب چگونه زندگیم را آشفته کرده ام اما تنها و تنها به آنها گفته بودم  خواب دید ه ام . بی هیج تعبیری و هیچ نشانی


سالها گذشت . از همان دبستان در کوچه  و خیابان به دنبالش بودم .


سالها گذشته ، از دبیرستان جدی تر شدم پیدایش کنم  . هم اینکه همان خواب هنوز زنده زنده در چشمانم رژه می رفت و امانم را بریده بود وهم اینکه انگار دستی مرا به سوی خود می کشید.
در مدرسه هیچ کس از راز سر به مهر من خبر نداشت حتی نزدیک ترین دوستانم .


گذشت و گذشت و من به انتهای تحصیل در دبیرستان رسیدم. سال آخر و درسی به نام فلسفه .


نمی دانم این درس جواب بود برای سوال های من یا سوالی بود  برای همه حیرت های من

من شروعی مجدد کردم ...  در آخرین سال تحصیلم


ادامه دارد......


...


آخرین ویرایش: 1394/10/23 10:53 ق.ظ


تعداد کل صفحات ( 2 ) 1 2